على اكبر دهخدا

1148

امثال و حكم ( فارسى )

فلك بين چه ظلم آشكارا كند * كه اسكندر آهنگ دارا كند . نظامى . نظير : روزگار آئينه را محتاج خاكستر كند . فلك چون سرورى بخشد كسى را * كند پيوند او نيك اخترى را . امير خسرو دهلوى . فلك حريف زبردستى مدارا نيست * ( گر از تحمل من خصم شد زبون چه عجب ) صائب . رجوع به : آسايش دو گيتى . . . ، شود . فلك دون نواز يك چشم است * و آن يكى هم ميان سر دارد هر خريرا كه دم بدست گرفت * چون عزيزانش معتبر دارد بردش بر فراز ديدهء خود * چون ببيند كه دم خر دارد زندش بر زمين كه خرد شود * خر ديگر بجاش بردارد . اشاره : اى جهانى كه برندارى خر * وى سپهرى كه برندارى دون . اخسيكتى . فلك كو دير مهر و زودكين است * در اين محنت‌سرا كار وى اين است يكى را بركشد چون خور بر افلاك * يكى را افكند چون سايه بر خاك . جامى . فلك را عادت ديرينه اين است * كه با آزادگان دايم بكين است . ميرزا نصر اصفهانى . فلك را نه يك راه و نه يك فن است * فلك گاه فرهخته گه توسن است . ( . . . گهى برد ماند ز دل باد سرد * گهى برفشاند ز رخساره گرد گهى چون فريدون بفرخ رخى * بگفتار نرم و بخوش پاسخى گهى همچو ضحاك ناپاك راى * همه مغز آهنجد از بهر ناى دژمتر كند بر كسى چهر خويش * كه بر وى فزون داشتى مهر و بيش . ) مرحوم اديب . فلك گر خود كم و گر بيش گردد * هميشه بر مراد خويش گردد . ناصر خسرو . فلك گو همه آتش و دود باش * تو بر آتشش چندن و عود باش . مرحوم اديب . رجوع به : زمانه با تو نسازد . . . ، شود . فلك مشام كسى خوش كند به بوى مراد * كه خاك معركه باشد عبير و عنبر او . ظهير . رجوع به : عروس ملك كسى و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . فلك مملكت كى دهد رايگانى . ز دو چيز گيرند مر مملكت را * يكى پرنيانى يكى زعفرانى يكى زر نام ملك برنبشته * دگر آهن آب داده يمانى